برای تو مینویسم

۱۲ آبان ۹۶ ، ۱۸:۴۸

نامه شماره 7

  • مهدی من نمیتوانم احساس سوزنده و پر شور خودم را در قالب کلمات خشک و بی روح جا کنم چه طور میتوانم که چقدر رفتارت مرا خورد میکند ؟وچه قدر در برابر تو احساس ناتوانی میکنم 
  • نمیدانم چه بنویسم اگر پیشم بودی این اشکانی که حالا در چشمانم جمع شده رو دستانت میریخت 
  • مهدی حرکات از کلمات گویا تراند. 
  • من زیبایی را میخواهم چکار سلامت را میخواهم چکار؟فقط دلم میخواهد به ان مرحله برسم که دوباره تو را ببینم .
  • به حرف هایم نخند  شاید برای من با این سن این حرف ها خنده دار باشد اما مهدی زندگی خیلی پوچ است روحم مثل یک پرنده محبوس بیتابی میکند .
  • خودم قدرت تحمل خودم را ندارم حرف هایم خیلی چرت وچرت است الان ساعت 11شب است امروز به کنار دریا رفته بودم ویک چیزی مثل صدف برایت اورده ام توی راه تصمیم گرفتم وقتی امدم برایت نامه بنویسم 
  • نمیدانم چرا دلم میخواهد اینجا باشی تا با روز های خوب من امیخته ای .
  • تو را میبوسم...

صدف دریای بوشهر

۲۸ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۶

نامه شماره6

اه عزیزم عزیزم عزیزم 

دلم برایت تنگ است .

  حاله من بدنیست یعنی هیچ جای بدنم درد نمیکند اما اگر بخواهی حاله مرا عمیق تر جویا بشوی باید بگویم به هیچ وجه از زندگی خوشم نمی اید 

زندگی برایم کشنده و رنج اور است پیوسته به از بین رفتن روحیه ام کمک میکند همیشه فکر میکنم که برای مردن خوب هستم  زیرا کسی برایم ارزشی قائل نیست وشخصیتم مثل یخ اب میشود هیچ کس درد مرا نمیفهمد من جسمم را کشته ام تا به خاطره تو وفادار مانده باشم

مهــــــــــــدی بخدا همین برای من کافی است که فکر کنم شب ها درازی را در اغوش تو خوابیده ام وقلب تو روی سینه ام تپیده 

مهـــــــــــدی بعد از تو هیچ کس را نمیتوانم دوست داشته باشم

 خوشمزگی های اطرافیانم بیشتر به دلقک بازی شباهت دارد چون پیوسته تو رو به یاد دارم  و تو برایم به معیار مقیاسی هستی که من با ان دیگران را میسنجم 

مهدی من بخدا مستحق  این سرنوشت نبودم تو حرفم را میتوانی باور کنی زیرا من همیشه مال تو بودم و حتی یه لحظه هم در دوست داشتن تو تردید نداشته ام 

مهــــــــــــــــــــــــــــــدوک بگزار انها که خیلی کم تر از من به تو نزدیک بوده اند از وجود تو شاد شوند

من که اولین تپش های عاشقانه ام باتو بود ...

دیگر نمیتوانم بنویسم اشک هایم اجازه نمیدهد

من به امید خواب هایی که شبا میبینم روز ها رو دوام میارمبرای تو مینویسم

۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۸

نامه شماره 5

مهدی عزیزم امیدوارم حالت خوب باشد .روزها به سرکلاس میروم و شبا هم کتاب میخوانم الان که دارم این نامه را مینویسم 9نفر در خوابگاه کنار من هستند اما من احساس میکنم از همه  بدبخت تر هستم ..

مهدی بخدا هیچ وقت از جلو چشمم دور نمیشوی دلم میخواهد تو خوشبخت بشوی  

از رفتار گذشته به شدت شرمسار هستم دلم سخت تنگ هست نمیدانم چرا تو از من قهر کرده ای 

اگر میدانستی انجا چقدر شب و روز بیادت هستم شاید........................

حال من بد نیست

اینجا هوا خیلی گرم است 

از خوابگاه بیرون نمی ایم اینجا تنهای تنهای هستم هیچ کس به یاد من نیست ..

دلم میخواهد انقدر کوچک شوم که به قدر یک پرنده باشم انوقت پر بزنم و بیایم پیش تو..

روز های کازرون را  هرگز نمیتوانم در زندیگم تکرار کنم حالا دیگر خسته و ناامید هستم دلم برای تو تنگ شده 

 

دوباره     صدایم       کننامه شماره 5 برای تو مهدی 


۲۲ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۰۵

نامه شماره4

نامه شماره 4
<این نامه اخرین نامه ای است که برایت نوشته ام امامجبورم به عنوان نامه 4بزارمش>
آه حسرت من      آه مهدی     آه عشق دوست داشتنی من
پیام های امروزت خیلی عذابم میدهد و دور بودنت بیشتر..
از وقتی پیام هایت را خوانده ام دلم به هیچ کاری نمیرود مهدی جرم  من دوست داشتن تو است چرا من را با رفتارت مجازاتم میدهی؟
گناه من این است
گناه من این است
گناه من دلبستن به مهدوکی ایت که مرا دوست ندارد من را باور ندارد و خط خطی هایم را بخاطر عشق نمیداند
مهدی تا حالا با خود فکر کرده ای چرا مرا مستحق عشق خود نمیدانی

بخدا داشتن تو ارزوی من است
بخدا بودن کنار تو شور انگیز ترین لحظه زندگی من است
بخدا فکر کردن به تو یکی از بهترین سرگرمی های من است
مهدی امروز بیشتر از هر زمان دیگری میترسم ،میترسم مرا  با یک خداحافظی وداع بگویی
مهدی دوس دارم برای تو هرکاری کنم مهدی من میدانم با کیفیت قبل نمیتوانیم کنار هم باشیم اما من میخواهم فقط مرا فراموش نکنی میخواهم هر از چند مدت ببنمت  صدایت را بشنوم فقط همین
زندگی من به خودی خود بی رنگــــــ است بی رنگ تر از اینم نکن
شاید من برای تو تصویر ذهنی باشم اما تو برایم دنیام هستی
بیاد قبل دستانت را میبوسمت خوب من نامه ای برای تو

۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۷

نامه شماره3

مهدی عزیزم

امیدوارم که حالت خوب باشد نمیدانم ازکجاشروع کنم میخواستم دیگر برایت نامه ننویسم این که قلم بردارم بنویسم برایم خیلی دردناک است ..
امیدوارم نوشته های من تو را ناراحت نکند من همیشه تو را دوست خواهم داشت .
نمیدانم  چرا فقط میخواهم خودم را گول بزنم با این که رفته ای باز برایت مینویسم فکر اینکه شاید دیگر نتوانم تورا ببینم دیوانه ام میکند گذشته مثل نوار رنگینی از جلوی چشمم گذر میکند درد را در رگ هایم میتوانم احساس کنم فکر تو اشک را به چشمانم می اورد دلم میخواست برایت عشق خوبی باشم اما افسوس هر چه در اطراف من وجود دارد با ارزوهایم مخالفت میکند..
مهدی نمیدانم با چه زبانی از توتشکر کنم اگر تو نبودی نمیتوانستم به کسی تکیه کنم به خدا با تمام وجودم ارزو میکنم که تو خوشبخت بشوی....
مهدی زندگی من در جایی جریان دارد که با خوشبختی فرسنگ ها فاصله دارد همچنین با تو...
مهدی میخواهم گذشته را فراموش کنم اما میدانم که هرگز نمیشود همیشه جای خالی تورا کنارم میبینم  وهمیشه یاد تو وعشقی که نثارم کردی واغوش گرمی که نصیبم کردی نمیگزارد تورا فراموش کنم نمیدانم ایا دوباره توراخواهم دید؟کاش دوباره

۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۱۳

نامه شماره2

مِهدی بارها به تو گفته بودم که بعد از تو زندگی من هیچ خواهد بود حالا این حقیقت را به خوبی احساس میکنم .گاهی اوقات دلم میخواهد در تاریکی گم بشوم از خودم میگریزم از خودم که همیشه مایه ازار خودم بوده ام از خودم که نمیدانم چه میکنم و چه میخواهم.

مهدی بخدا زندگی من به گوری شباهت داردکه مرا در خود میفشارد و امید هایم را به یاس تبدیل میکند .

از همه چیز بدم می اید من با بیست سال سن اندازه انسان شصت یاهفتاد ساله پیر شده ام گاهی اوقات از خودم میپرسم برای چه زنده ام .زندگی وقتی خالی از عشق و نوازش باشد و وقتیکه انسان احساس کندتنهاست و ارامشش را از دست بدهد به چه درد میخورد تصور دوری تو همیشه قلبم را میلرزاند از ان روز که رفته ای خودم و دیگران راگول میزنم ولی وقتی اسمی از تو برده میشود باتمام ناتوانی و عجز احساس میکنم بعد از تو محال است عشقی با ان کیفییت بیابم و نمیخواهم..

تصور اینکه کسی جای تو رو تو قلبم بگیرد ازارم میدهد و تصور اینکه کسی جای من را در قلبت گرفته ازارم میدهد .

خوشبختی در زندگی من با رفتنت مثل خورشید غروب کرد دلم میخواهد حرف هایم را باور کنی اینها حرف نیست.

مهدی بخدا دارم خفه میشوم از بس به تو دروغ داده ام که هیچ غصه ای ندارم دیوانه شده ام همه زندگی ام درد است .          درد..

مهدی به من نخند حرف هایم را مسخره نکن دلم میخواهد به یک جایی فرار کنم که گذشته ام را نبینم دلم میخواهد شعورم از بین برود که گذشته ام را از بین ببرد زیرا گذشته حسرت را در دلم زنده میکند وسراسر وجودم را از درد و ناکامی میلرزاند شاید فکر کنی الان راحت باشم و به هدفم رسیده ام اما نه تنها مرگ میتواند به من اسایش بدهد 


 خداحافظ به یاد گذشته تو را میبوسم.نامه شماره2

۱۱ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۹

نامه شماره 1

نامه شماره 1


مهدی نمیدانم چرا دارم برای تو مینویسم شاید من این حق را نداشته باشم اما ایا مگر میتوان منکر حس من بشوی؟

حالم خوب نیست .اینجا در تنهایی روز به روز روحیه ام بدتر میشود من یک ادم بدبختی هستم که روح سرگردانم هرلحظه مرا به سمت تو میکشد اینجا زندگی شوم و وحشتناک است .دوسال است که اینجا هستم اما بیست سال جلوه میکند من خیلی بدبخت هستم وتنها گناهم این است که خیلی زود وارد زندگی اجتماعی شدم 

مهدی دلم میخواهد خیلی چیزها برایت بنویسم اماوقتی فکر میکنم میبینم چه فایده دارد اگر صدهزار مرتبه هم بنویسم که دوستت دارم تو باور نمیکنی اما حقیقت نیست حقیقت این است که اینجا بوشهر در میان یه مشت دختر و پسر که دارند حداکثر استفاده رااز اینجا میبرند من شب وروز به تو فکر میکنم و نام تو اشک به چشمم میاورد وهر وقت کسی از من بپرسد که چرا چهار دیوار خوابگاه را ترک نمیکنم  و به گردش و تفریح نمیروم توی دلم میخندم چون برای من دیگر این تفریح ها و گردش ها و دور هم جمع شدن ها کار بیهوده و احمقانه ای شده برای من خلوت خودم خلوتی که با اندوه از دست دادن تو شکل گرفته خیلی گوارا تر وشیرین تر است به تو فکر میکنم به چشمان تو به خنده های تو به مسخرگی های تو به قهرها و اشتی های تو 

وقتی تو رفتی میدانستم داری برای همیشه میروی نمیخواهم گریه کنم چون دیگر خسته شده ام 

خسته شده ام

تاکی میشود به تو فکر کرد تو را ارزو کرد تو را با تمام وجود خواست ولی به تو دسترسی نداشت و اه کشید و حسرت خورد

خیلی وقته بوسه هایت از لبهای من فرار کرده اند برایم جز تو هیچکس دوس داشتنی نیست

نامه ای عاشقانه

۱۰ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۴۶

برای تو...

سلام

مهدی امیدوارم اطرافیانت هم به اندازه منتو رو دوست داشته باشند

دوست دارم شب ها که میخوابی بهترین خواب ها را ببینی

تصمیم گرفته ام وبلاگی بسازم  و نامه هایی که اوقات فراغتم برایت نوشته بودم

را درون این وبلاگ بگزارم باشد که مرا دوست بداری

دیروز که داشتم به تو فکر میکردم این شعر را نوشتم:



درذهنم تکرار میشود
هوهو
چی چی
هو هو
چی چی
کاش میشد دوباره صدایم کنی
کاش میشد