نامه شماره2
مِهدی بارها به تو گفته بودم که بعد از تو زندگی من هیچ خواهد بود حالا این حقیقت را به خوبی احساس میکنم .گاهی اوقات دلم میخواهد در تاریکی گم بشوم از خودم میگریزم از خودم که همیشه مایه ازار خودم بوده ام از خودم که نمیدانم چه میکنم و چه میخواهم.
مهدی بخدا زندگی من به گوری شباهت داردکه مرا در خود میفشارد و امید هایم را به یاس تبدیل میکند .
از همه چیز بدم می اید من با بیست سال سن اندازه انسان شصت یاهفتاد ساله پیر شده ام گاهی اوقات از خودم میپرسم برای چه زنده ام .زندگی وقتی خالی از عشق و نوازش باشد و وقتیکه انسان احساس کندتنهاست و ارامشش را از دست بدهد به چه درد میخورد تصور دوری تو همیشه قلبم را میلرزاند از ان روز که رفته ای خودم و دیگران راگول میزنم ولی وقتی اسمی از تو برده میشود باتمام ناتوانی و عجز احساس میکنم بعد از تو محال است عشقی با ان کیفییت بیابم و نمیخواهم..
تصور اینکه کسی جای تو رو تو قلبم بگیرد ازارم میدهد و تصور اینکه کسی جای من را در قلبت گرفته ازارم میدهد .
خوشبختی در زندگی من با رفتنت مثل خورشید غروب کرد دلم میخواهد حرف هایم را باور کنی اینها حرف نیست.
مهدی بخدا دارم خفه میشوم از بس به تو دروغ داده ام که هیچ غصه ای ندارم دیوانه شده ام همه زندگی ام درد است . درد..
مهدی به من نخند حرف هایم را مسخره نکن دلم میخواهد به یک جایی فرار کنم که گذشته ام را نبینم دلم میخواهد شعورم از بین برود که گذشته ام را از بین ببرد زیرا گذشته حسرت را در دلم زنده میکند وسراسر وجودم را از درد و ناکامی میلرزاند شاید فکر کنی الان راحت باشم و به هدفم رسیده ام اما نه تنها مرگ میتواند به من اسایش بدهد